دلتنگتم.
شعر تیتراژ " آن شرلی" یادته :
آني
تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت
وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بودبامن بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت,از تنهايي معصومانه ي دستهایت
آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور
دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه ي نقره اي نهفته بود؟
آني
اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ي طلايي خورشيد دوستي بسپاري و
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو...
*دلم میخواد این کلمات رو تو گوشت زمزمه کنم. قبول کن ازم با همه ی عیوبی که دارم خواهش میکنم....
ندیدهای تو
هرگز هم نخواهی دید
اما صخرهها هم گاهی گریه میکنند
نمیدانی چرا
هرگز هم به تو نخواهم گفت
اما گریه میکنند صخرهها
درياها با خود غمي را میآورند و ميبرند
اما صخرهها نمیدانی
وقتی که گریه میکنند ...
وقتی که گریه میکنند ...*
*شهاب مقربين
+يه غم گنده...
دارمت.همیشه...
جایی دنج و خلوت..لا به لای تمام نداشته هایم...
+دارمت رفيق
كليد خانه ي توست!
حالا بگذريم
مرا جرات آمدن نيست و
تو را
جرات عوض كردن قفل!*
*سارا محمدي اردهالي
تو همین طور راه می روی و
همین طور شعر است که مثل لوبیای سحرآمیز
سر به آسمان می کشد
می پیچد دور تن کتابخانه و کافه های شهر و
تمام کتاب ها را از رو می برد،
حالا در هر ژانری که می خواهند باشند.
تو همین طور راه می روی و
همین طور در و دیوارها به حیرت دست هایشان را می بُرند
حتی اگر پرتقالی به میان نباشد و حتی تر چاقویی!
نه که زیبا باشی، نه
همین که زبان شعرها را می دانی
برای اثبات پیامبری کافی ست.
*مهديه لطيفي
جایی که از تو آغاز شدم
فاصله را اندازه نگیر
لبانم آغشته ی لبان توست...
+یک چیزهایی هست که نمیتوان به بقیه گفت! اینکه من از تو کیلومترها فاصله دارم. فاصله را اندازه نمیگیرم فاصله را اندازه نگیر.
نفس هایت سیب را می رساند!
آغوشت ابر را می باراند!
پاییز ترینی
تو...
*مهدیه لطیفی
+دیوونه ام دیوونه
مثلِ حکایتِ یک قطار و یک مُرتاض!
رضا کاظمی
خمـــير نمي شود ...