تبليغاتX
دم صبح
...در دل من چیزیست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح ...

شنبه بیست و نهم دی 1386

این بار یه تصنیف زیبا با صدای مرضیه انتخاب کردم تا تقدیم کنم به یه دوست به نسرین عزیز که بدونه خیلی دوستش داریم
دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی كه من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از كوی خود
وزرشته گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل كنم
گر شكوه ای دارم ز دل
با یار صاحب دل كنم
وای ز دردی كه درمان ندارد
فتادم به راهی كه پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار كوی او
در كوی جان منزل كند
وای ز دردی كه درمان ندارد
فتادم به راهی كه پایان ندارد
كه پایان ندارد

دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی كه در گرداب غم
از فتنه گردون رهی
افتادمو سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادمو سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

نوشته شده در ساعت 18:38 به قلم رضا   

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

 مشغول رانندگی هستی ساعت یازده شب تو کوچه پس کوچه های غرب تهران جایی که در روز روشن هم خبری از ازدحام جمعیت و ترافیک نیست  ناگهان گیر میفتی در میان حجم زیادی از ماشین و جمعیت بعد با قیافه های عجیب و غریبی مواجه میشی بنام عزاداران حسینی هر چه تلاش میکنی اندک نشانه هایی از معنویت در چهره آنها  بیابی تا حداقل راحت تر این معطل شدن را تحمل کنی موفق نمی شوی با خود می گویی آیا آن امام معصوم اگر در قید حیات بود رضایت می داد در  این ایام که صحبت از صرفه جویی انرژیست و مردم در  خیلی از شهر ها مشکل گاز و برق دارند تا این حد گاز و برق اصراف شود و آرامش مردم در خانه و در خیابان اینگونه بهم بریزد و مردمی که در تمام طول سال و ماه و هفته و روز به جان و مال و ناموس هم رحم نمی کنند بمناسبت سوگواری امامشان و متوسل شدن به ایشان... بماند 

بی اختیار یاد این بیت حضرت حافظ می افتی و زیر لب زمزمه میکنی:

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم


نوشته شده در ساعت 12:31 به قلم رضا   

با ما بودی بی ما رفتی

جمعه بیست و یکم دی 1386

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

این روزها هیچکس حال و روز خوشی ندارد و ساز دل هیچکس را کوک نمی بینم ٬ حتی دل آسمان سخت گرفته ٬ از در و دیوار خبر های تلخ می رسد ٬ مهران قاسمی را نمی شناختم اما وقتی خبر در گذشت ناگهانی اش را شنیدم به شدت متاثر شدم تا جایی که اشک امانم نداد مخصوصا وقتی در سبکباران که وبلاگ شخصی مهران و همسرش بود مطالبشان را خواندم قلبم به درد آمد ٬ مهران به اتفاق همسرش در روزنامه اعتماد ملی می نوشت... دیشب وقتی تصنیف کاروان استاد بنان را گوش می دادم آنجا که با حزنی عظیم می خواند با ما بودی بی ما رفتی می توانستم خودم را جای دوستان و همکارانش قرار دهم اما بدون شک روزگاری که بر اثر این اتفاق تلخ بر همسرش می رود را هیچکس نمی تواند درک کند .... 

روحش شاد


نوشته شده در ساعت 14:55 به قلم رضا   

نامه عاشقانه بتهون

دوشنبه هفدهم دی 1386

Ludwig van Beethoven
لودويگ وان بتهوون

      تولـد: 16 ذسامبر 1770   بن - آلمان
      فوت: 26 مارس 1827   وين - اتريش


       يكي از مشهورترين و اسرارآميزترين آهنگسازان تاريخ، در سن ۵۷ سالگي درگذشت و رازي بزرگ را با خود به جهان ديگر برد. پس از مرگ وي نامه‌اي عاشقانه توسط دوستش در وسايل او پيدا شد. اين نامه خطاب به زني ناشنــاس نوشته شده‌است كه بتهــــوون او را تنهــا بــا لقب «محبـــــــوب ابدي» خطاب کرده است.

شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرارآمیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه بتهوون و او را دریابند.

نامه بتهوون تنها چیزی است که از عشق نافرجام او به جا مانده است. عشقی که به اندازه موسیقی‌اش پراحساس بوده، همان موسیقی عمیقی که بتهــــوون را پرآوازه کرد. آثاری مانند « سونات شماره 14 يا مهتـــــاب»،  « سونات شماره 8 يا پاتتيك» ، « سونات شماره 23 يا آپاسيوناتا» علاوه بر بسياري از سمفوني‌ها، دوئت‌ها، اورتورها و كوارتت‌هاي قدرتمند و پرمايه‌اش، بوضوح داستان غم‌انگيز رابطه‌اي پاك و نافرجام را نشان مي‌دهند كه هيچگاه آشكار نشد.

اكنون به مناسبت 237 اُمين سالروز تولد اين موسيقيدان و انسان بزرگ، نامه عاشقانه معروف وي را از نظر مي‌گذرانيم:

       "فرشته من، تمام هستي و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آن‌هم با مداد برايم نوشته‌بودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكان تو مشخص نمي‌شود. چه اتلاف وقت بيهوده‌اي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشته‌باشد؟ آيا عشق ما نمي‌تواند بدون اينكه قرباني بگيرد ادامه‌ پيدا‌كند؟ بدون اينكه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا مي‌تواني اين وضع را عوض كني ــ اينكه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نمي‌تواني تمام و كمال، از آنِ من باشي؟
چه شگفت‌انگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي، عشق هست و نيست تو را طلب مي‌كند و به راستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است. اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق، آزرده نخواهيم‌شد.
بگذار براي لحظه‌اي از دنيا و ما فيها رهاشده و به خودمان بپردازيم، بي‌گمان يكديگر را خواهيم‌ديد. از اين گذشته نمي‌توانم آنچه را در اين چند روز در مورد زندگي‌ام بدان پي‌برده‌ام در نامه برايت بنويسم. اگر در كنارم بودي، هيچگاه چنين افكاري به سراغم نمي‌آمد. حرف‌هاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم.
آه! لحظه‌هايي هست كه حس مي‌كنم سخن گفتن كافي نيست.
شاد باش ــ اي تنها گنج واقعي من، بمان ــ اي همه هستي من!
بدون شك خدايان، آرامشي به ما ارزاني خواهند داشت كه بهترين هديه است"

ارادتمند تو، لودويگ
6 جولاي     1806
  

 


نوشته شده در ساعت 1:29 به قلم رضا   

چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم

پنجشنبه سیزدهم دی 1386

حسن جواهری دوست خوب و قدیمی من که قسمت بزرگی از خاطرات جوانی من در دیار زاینده رود با او گذشت در کامنتی متذکر شد که سال مولانا تمام شد و در این ارتباط هیچ سخن نگفتی و این بهانه خوبی بود برای من که از مولانا بگویم و البته سخن گفتن من در مورد این شخصیت بزرگ کاریست دشوار.فقط به این نکته اکتفا کنم که همیشه برای من جای سوال بوده که چرا مولانا با آن درجه از کمال و عرفان باید تا این حد شیفته یک موجود زمینی همچون شمس باشد تا جایی که با آن شورانگیزی در وصف او غزلسرایی کند اما در هر صورت مولانا از ارکان ادبیات و عرفان ایرانی است و حالا دیگر یک شخصیت جهانی به شمار می رود .سراغ دیوانش میروم تا غزلی انتخاب کنم و هدیه کنم به همه دوستان و بویژه دوست عزیزم حسن جواهری...

بگرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم

چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم

یکی بازی بر آوردی که رخت دل همه بردی

چه خواهی بعد ازین بازی دگر آورد می دانم

به یک غمزه چگر خستی پس آتش اندرو بستی

بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم

به حق اشک گرم من به حق آه سرد من

که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم

مرا دل سوزد و سینه ترا دا من ولی فرقست

که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم

به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید

نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم

دلا چون گرد برخیزی زهر بادی نمی گفتی

که از مردی بر آوردن ز دریا گرد می دانم

جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد

چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم

 


نوشته شده در ساعت 16:29 به قلم رضا   

جمعه هفتم دی 1386


هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

توحید  بر ما  عرضه کن   تا  بشکنیم  اصنام  را


تصنیف هوای گریه با صدای همایون شجریان یکی از بهترین کارهای این هنرمند هست که خیلی دوست داشتنیه.تقدیم میکنم به همه دوستان خوبم...

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
                           * * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
                            * * *
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
                           * * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
                           * * *
نبسته ام به کس  دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
                           * * *

  خواننده : همايون شجريان          
   شاعر : سيمين بهبهاني             
   دستگاه : همايون                    
   آهنگساز : محمد جواد ضرابيان   


نوشته شده در ساعت 12:41 به قلم رضا