صفحه اصلی وبلاگ
تماس با نویسنده
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
سیب تنهایی
نهان
نيلوفر هاي آبي
ساناز
با بهار
آب و كاشي
كتايون
كالك
دندون عاریه
بهانه ها
ایستگاه پنجشنبه
ققنوس
رویای هیچ من
روان پریش
سیاهه
سیاوش
شبلي
غریب غربت تنهایی
مشغول رانندگی هستی ساعت یازده شب تو کوچه پس کوچه های غرب تهران جایی که در روز روشن هم خبری از ازدحام جمعیت و ترافیک نیست ناگهان گیر میفتی در میان حجم زیادی از ماشین و جمعیت بعد با قیافه های عجیب و غریبی مواجه میشی بنام عزاداران حسینی هر چه تلاش میکنی اندک نشانه هایی از معنویت در چهره آنها بیابی تا حداقل راحت تر این معطل شدن را تحمل کنی موفق نمی شوی با خود می گویی آیا آن امام معصوم اگر در قید حیات بود رضایت می داد در این ایام که صحبت از صرفه جویی انرژیست و مردم در خیلی از شهر ها مشکل گاز و برق دارند تا این حد گاز و برق اصراف شود و آرامش مردم در خانه و در خیابان اینگونه بهم بریزد و مردمی که در تمام طول سال و ماه و هفته و روز به جان و مال و ناموس هم رحم نمی کنند بمناسبت سوگواری امامشان و متوسل شدن به ایشان... بماند
بی اختیار یاد این بیت حضرت حافظ می افتی و زیر لب زمزمه میکنی:
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم
این روزها هیچکس حال و روز خوشی ندارد و ساز دل هیچکس را کوک نمی بینم ٬ حتی دل آسمان سخت گرفته ٬ از در و دیوار خبر های تلخ می رسد ٬ مهران قاسمی را نمی شناختم اما وقتی خبر در گذشت ناگهانی اش را شنیدم به شدت متاثر شدم تا جایی که اشک امانم نداد مخصوصا وقتی در سبکباران که وبلاگ شخصی مهران و همسرش بود مطالبشان را خواندم قلبم به درد آمد ٬ مهران به اتفاق همسرش در روزنامه اعتماد ملی می نوشت... دیشب وقتی تصنیف کاروان استاد بنان را گوش می دادم آنجا که با حزنی عظیم می خواند با ما بودی بی ما رفتی می توانستم خودم را جای دوستان و همکارانش قرار دهم اما بدون شک روزگاری که بر اثر این اتفاق تلخ بر همسرش می رود را هیچکس نمی تواند درک کند ....
روحش شاد ![]()

تولـد: 16 ذسامبر 1770 بن - آلمان
فوت: 26 مارس 1827 وين - اتريش
يكي از مشهورترين و اسرارآميزترين آهنگسازان تاريخ، در سن ۵۷ سالگي درگذشت و رازي بزرگ را با خود به جهان ديگر برد. پس از مرگ وي نامهاي عاشقانه توسط دوستش در وسايل او پيدا شد. اين نامه خطاب به زني ناشنــاس نوشته شدهاست كه بتهــــوون او را تنهــا بــا لقب «محبـــــــوب ابدي» خطاب کرده است.
شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرارآمیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه بتهوون و او را دریابند.
نامه بتهوون تنها چیزی است که از عشق نافرجام او به جا مانده است. عشقی که به اندازه موسیقیاش پراحساس بوده، همان موسیقی عمیقی که بتهــــوون را پرآوازه کرد. آثاری مانند « سونات شماره 14 يا مهتـــــاب»، « سونات شماره 8 يا پاتتيك» ، « سونات شماره 23 يا آپاسيوناتا» علاوه بر بسياري از سمفونيها، دوئتها، اورتورها و كوارتتهاي قدرتمند و پرمايهاش، بوضوح داستان غمانگيز رابطهاي پاك و نافرجام را نشان ميدهند كه هيچگاه آشكار نشد.
اكنون به مناسبت 237 اُمين سالروز تولد اين موسيقيدان و انسان بزرگ، نامه عاشقانه معروف وي را از نظر ميگذرانيم:
"فرشته من، تمام هستي و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آنهم با مداد برايم نوشتهبودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكان تو مشخص نميشود. چه اتلاف وقت بيهودهاي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشتهباشد؟ آيا عشق ما نميتواند بدون اينكه قرباني بگيرد ادامه پيداكند؟ بدون اينكه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا ميتواني اين وضع را عوض كني ــ اينكه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نميتواني تمام و كمال، از آنِ من باشي؟
چه شگفتانگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي، عشق هست و نيست تو را طلب ميكند و به راستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است. اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق، آزرده نخواهيمشد.
بگذار براي لحظهاي از دنيا و ما فيها رهاشده و به خودمان بپردازيم، بيگمان يكديگر را خواهيمديد. از اين گذشته نميتوانم آنچه را در اين چند روز در مورد زندگيام بدان پيبردهام در نامه برايت بنويسم. اگر در كنارم بودي، هيچگاه چنين افكاري به سراغم نميآمد. حرفهاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم.
آه! لحظههايي هست كه حس ميكنم سخن گفتن كافي نيست.
شاد باش ــ اي تنها گنج واقعي من، بمان ــ اي همه هستي من!
بدون شك خدايان، آرامشي به ما ارزاني خواهند داشت كه بهترين هديه است"
ارادتمند تو، لودويگ
6 جولاي 1806
حسن جواهری دوست خوب و قدیمی من که قسمت بزرگی از خاطرات جوانی من در دیار زاینده رود با او گذشت در کامنتی متذکر شد که سال مولانا تمام شد و در این ارتباط هیچ سخن نگفتی و این بهانه خوبی بود برای من که از مولانا بگویم و البته سخن گفتن من در مورد این شخصیت بزرگ کاریست دشوار.فقط به این نکته اکتفا کنم که همیشه برای من جای سوال بوده که چرا مولانا با آن درجه از کمال و عرفان باید تا این حد شیفته یک موجود زمینی همچون شمس باشد تا جایی که با آن شورانگیزی در وصف او غزلسرایی کند اما در هر صورت مولانا از ارکان ادبیات و عرفان ایرانی است و حالا دیگر یک شخصیت جهانی به شمار می رود .سراغ دیوانش میروم تا غزلی انتخاب کنم و هدیه کنم به همه دوستان و بویژه دوست عزیزم حسن جواهری...
بگرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
یکی بازی بر آوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد ازین بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه چگر خستی پس آتش اندرو بستی
بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه ترا دا من ولی فرقست
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی زهر بادی نمی گفتی
که از مردی بر آوردن ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
تصنیف هوای گریه با صدای همایون شجریان یکی از بهترین کارهای این هنرمند هست که خیلی دوست داشتنیه.تقدیم میکنم به همه دوستان خوبم...
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
* * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
* * *
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
* * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
* * *
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
* * *
خواننده : همايون شجريان
شاعر : سيمين بهبهاني
دستگاه : همايون
آهنگساز : محمد جواد ضرابيان
|
|
|
|