تبليغاتX
دم صبح
...در دل من چیزیست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح ...

شنبه سی و یکم فروردین 1387

 بمناسبت اول اردیبهشت روز سعدی...

همه عمر بر ندارم سر از این خمار هستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

کمتر خانه ای را در ایران می توان یافت که در آن دیوان حافظ پیدا نشود و این بی دلیل نیست چرا که:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

اما من فکر میکنم در این میان استاد بزرگ سخن فارسی یعنی سعدی مظلومانه در سایه محبوبیت حافظ گرفتار آمده است.از نثر زیبا و آهنگین سعدی در گلستان و بوستان پند آموزش اگر بگذریم از غزلهایش نمی توان به این سادگی گذشت که غزلهای سعدی از جنس خود عشق است و حتی معروف است به غزلهای عاشقانه.این یک دیدگاه و یک تجربه شخصی است اما معتقدم غزلیات سعدی بیشتر از آنچه که تا کنون مطرح شده شایسته دیده شدن و خوانده شدن است.قصد من در این مجال مقایسه شعر حافظ با سعدی نیست چرا که این دو شاعر در سطحی قرار دارند که قابل مقایسه نیستند.اما به نظر می رسد نااگاهی مخاطبان عام شعر فارسی از لهجه شیرین و  زیبایی سخن سعدی بویژه غزلهایش باعث شده مردم غزل را فقط با حافظ بشناسند.مخاطبان جدی ادبیات حتما به این نکته اشراف دارند و چه نیکوست اگر ما کنار دیوان قدسی حافظ غزلیات سعدی را هم داشته باشیم و فراخور حال بخوانیم چرا که :

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

پی نوشت :لهجه شیرین من پیش دهان تو چیست   در نظر آفتاب مشعله افروختن(سعدی)

 


نوشته شده در ساعت 14:18 به قلم رضا   

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

یه شعر خوندنی دیگه از دوست  خوبم  علی اصغر ابراهیمی 

 

 پدر... 

 

شب بود و چراغ شهر كم كم    

در پشت نقاب كوه مي رفت

درياي ستارگان خاموش

از اين شب بي شكوه مي رفت

 

از گوشه كوه دست خورشيد

بر خاك زمين اشاره ميكرد

تاريكي بي دريغ شب را 

با خنجر نور پاره ميكرد

 

گلبانگ خروس روي ديوار

فرمان شروع صبح ميداد

داروغه نيمه جان ديشب

فر ياد كشيد عبور آزاد

 

اسطوره شعر ديشب اما

نامش به بزرگي پدر بود

با اين تن نيمه جان و خسته

در آتش فقر شعله ور بود

 

از آب و انار و نان و بادام

آري تن زرد و ناتوان داشت

از پشت نقاب پوست ديدم

اندازه مشتي استخوان داشت

 

از همت آن قد خميده

از منت خلق بر حذر بود

در مدرسه اي كه درس خوانديم

گفتند به ما كه كارگربود

 

وقتي كه كلاس درس ميساخت

سنگي به سرش نشست و افتاد

مشق شب بچه هاست بابا

نان داد به ما و خويش جان داد

 

ما نيز به احترام نامش

هر روز به شوق بخش كرديم

نام پدري كه نان ندارد

بر تخته سياه نقش كرديم

 


نوشته شده در ساعت 0:24 به قلم رضا   

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

زنان فکر می کنند کامپیوتر باید مرد باشد زیرا:

۱ـ برای جلب توجهش باید اول آن را روشن کرد.

۲ـبا وجود آنکه داده های زیادی در ذهن دارد همچنان ساکت است.

۳- قرار بر این است که مساله شما را حل کند اما خودش نصف مساله است.

۴ـبه محض اینکه به یکی وابسته شوید پی می برید که اگر کمی بیشتر منتظر می ماندید مدل بهتری گیر می آوردید.

مردان فکر می کنند کامپیوتر باید زن باشد زیرا:

۱-هیچکس غیر از خدا منطق درونی آن را درک نمیکند.

۲ـ زبان خاصی که کامپیوتر داردبرای هیچکس قابل فهم نیست.

۳- حتی کوچکترین اشتباه شما در حافظه دراز مدت ثبت می شود تا در موقع لزوم یاد اوری شود.

۴-به محض وابسته شدن به آن در می یابید که باید نصف حقوق خود را بابت لوازم جانبی صرف کنید.

برگرفته از کتاب زنان و مردان با هم برابرند؟ نوشته آلن و باربارا پیز نشر افکار...

 

 


نوشته شده در ساعت 16:5 به قلم رضا   

جمعه شانزدهم فروردین 1387

 

با تو ای کاش که در قعر جهنم باشیم...

 

تو زندگی داشتن دوست خوب و واقعی خیلی مهمه.خوب که فکر میکنم میبینم تعداد دوستان واقعی من به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. اما کمیت مهم نیست کیفیت مهمه.چند روز قبل تو همین تعطیلات عید بود که موبایلم زنگ خورد علی اصغر بود گفت شیرازه و الان تو سعدیه نشسته میگفت اولین کسی که تو ذهنش اومده من بودم اون هم میدونه که من چه ارادتی به سعدی دارم.اولین بار شاید هشت سال قبل بود تو اوج کارهای ادبی و فرهنگی دانشگاه با علی اصغر ابراهیمی آشنا شدم وقتی تو شب شعر من مجری بودم و اسمش را صدا زدم تا بیاد شعرش را بخونه و او با شعر قشنگش همه و از جمله منو میخکوب کرد.دیگه از اون روز  تا به حال دوستی ما ادامه داره اگر چه بازی روزگار منو اسیر  شهر دود آهن کرده  و اون اصفهانه  اما هر وقت میرم اصفهان سعی میکنم یه قرار بذاریم و با هم میریم لب زاینده رود  اصلا ایده وبلاگ نویسی من از وقتی شروع شد که اون بهم گفت  یه وبلاگ درست کرده به اسم با بهارمنم بلافاصله از همون ایام شروع کردم به وبلاگ نویسی.یکی از خصوصیات یه دوست خوب اینه که وقتی به کمکش احتیاج داری بدون هیچ چشمداشتی تو را یاری کنه و علی اصغر به خاطرهمین  مرام و معرفتش از بهترین دوستان منه. علی اصغر ابراهیمی شاعر خیلی خوبیه تا جایی که من خیلی از غزلهاش را مثل شعر های حافظ و سعدی از برم و اینجا برای نمونه یکی از غزلهای این دوست خوبم را می نویسم تا شما هم لذت ببرید و البته میتونید بقیه کارهای این شاعر را در وبلاگ با بهار بخونید.

سهم ما از غزل این است که با هم باشیم

روی این دفتر پر خاطره محرم باشیم

سالها پنجه مژگان تو بر تار دلم

می زند زخمه که اهنگ غم هم باشیم

من به الهام تو هر شب غزلی میگویم

تا به عشقی که میان است مصمم باشیم

بی تو در باغ بهشتی تن من میسوزد

با تو ای کاش که در قعر جهنم باشیم

ما به یک آینه از عشق قناعت کردیم

تا به چین خوردگی آینه محرم باشیم

آن لبت میوه ممنوعه باغ ازل است

وقت عصیان شده برخیز که ادم باشیم

پی نوشت ۱:بعد از خواندن این غزل شاید شما هم به من حق بدهید که این شعرها را از بر باشم. 

 پی نوشت۲:او را خوب میشناسم که اهل تعارفات روزمره نیست من هم ننوشتم که تملق گویی کرده باشم٬ این احساس قلبی من بود.


نوشته شده در ساعت 5:42 به قلم رضا   

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست

جایی که باید دل به دریا زد همین جاست

و من تقریبا  هفت سالی میشه که دل به دریا زده ام. ایده اولیه این موضوع در ذهن کتایون عزیز شکل گرفت و من نیز از طرف او دعوت شدم تا از ایده الها حرف بزنم.ساده و یکرنگ بودنش وصداقتی که در نگاهش موج میزد باعث شد تا به آسانی دل ببازم که این خصوصیات همان ایده الهای آن ایام و حتی حال حاضر من هستند.اما در جریان این رود پر فراز و نشیب زندگی نوع نگاه من به زندگی و طرز تفکر من دستخوش تغییرات زیادی شد .ونگرش هر دوی ما به زندگی تغییر کرد. و این رود کم کم میرود تا در مسیری تخت و  صاف قرار گیرد تا به دریا ملحق بشود و خوب میدانم  در این راه او همسفریست که رفیق نیمه راه نمیشود.بدون تردید اگر با دانسته های فعلی به آن سالها برگردم باز هم انتخابم برای همسفر زندگی او  خواهد بود.

پی نوشت:شعربالا از زنده یاد حسین منزوی است شاعری که از میان شاعران معاصر بیش از همه دوستش میدارم...


نوشته شده در ساعت 9:21 به قلم رضا   

سه شنبه ششم فروردین 1387

در سال یک یا حداکثر دو بار سینما می روم.وقتی که فیلمی از بهمن فرمان آرا یا رضا میر کریمی یا در همین اندازه ها  در حال اکران باشه .امروز رفتم تا فیلم به همین سادگی کار رضا میر کریمی را ببینم وقتی از سالن سینما خارج میشدم حس خوبی داشتم حدسم درست  بود فیلم ارزش دیدن داشت و باخودم فکر میکردم باز جای شکرش باقیه کسانی مثل میر کریمی را  داریم تا تو این اوضاع نابسامان هنر یه اثری خلق کنند که حداقل برای مدتی کوتاه هم که شده به فکر فرو بریم و لذت ببریم به همه دوستانی که اهل دیدن فیلمهای به اصطلاح معنا گرا هستند  دیدن این فیلم را توصیه میکنم... 


نوشته شده در ساعت 23:37 به قلم رضا