تبليغاتX
دم صبح
...در دل من چیزیست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح ...

غزلی از دیار زاینده رود

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

 سعید بیابانکی را از همان سالها که در اصفهان بودم می شناسم.شاعر تواناییست و شاید بتوان گفت پرچمدار شعر جوان نصف جهان است.نوشته ها و شعر های این شاعر را می توانید در وبلاگ سنگچین بخوانید بطور اتفاقی غزلی دیدم از این شاعر خوش طبع که حیفم آمد ٬دوستان دم صبح از این لذت بی نصیب باشند.من معمولا وقتی از شعری خوشم بیاید بد جور گیر میدهم و امروز مدام مطلع این غزل را با خود زمزمه میکردم. میدانم شما هم لذت خواهید برد از خواندن این غزل و البته با اجازه از  آقای سعید بیابانکی عزیز که از قضا همشهری من هم  هستند.

هر روز با انبوهی از غم های کوچک

گم می شوم در بین آدم های کوچک

 

سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است

عمری است می بالم به این غم های کوچک

 

گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند

مثل تمام قطره شبنم های کوچک

 

با آن که بیهوده است اما می سپارم

زخم بزرگم را به مرهم های کوچک

 

پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی

در سینه ها مان این محرم های کوچک

 

غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند

ما را نمی فهمند ادم های کوچک


نوشته شده در ساعت 22:39 به قلم رضا   

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

فقط یک دقیقه لعنتی مانده بود تا قهرمانی  بچه های زاینده روداما همین  اتفاقات است که فوتبال را زیبا و محبوب کرده. ما هنوز در جام حذفی امید قهرمانی داریم و سال آینده امیدوارم هم سپاهان و هم پرسپولیس نماینده شایسته ای برای فوتبال ایران در آسیا باشند.به تیم ملی زیاد امید ندارم با برنامه ریزی  که این حضرات دارند و آخر بازی تدارکاتی شان به گینه و بوسنی ختم می شود.اما باشگاه ها می توانند با برنامه ریزی صحیح در آسیا آبرو داری کنند.


نوشته شده در ساعت 20:9 به قلم رضا   

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

 

 

نه قرمز نه آبی فقط زرد طلایی

از زمان نوجوانی که در اصفهان زندگی میکردم ٬ شیفته فوتبال شدم و باشگاه  سپاهان که یک باشگاه قدیمی و پر طرفدار در دیار نصف جهانه و برای تماشای بازیهای این تیم به ورزشگاه می رفتم .حالا بعد از چندین سال هنوز هم همون حال و هوا را دارم تو شهر خودم نیستم اما تو شرکت و هر جای دیگه کری می خونم و این چند ساله بیشتر مواقع سپاهان سر بلند بوده ٬ البته حوصله ورزشگاه رفتن ندارم  ترجیح میدم بشینم توی خونه و از تلوزیون تماشا کنم .سپاهان حالا تنها تیم بین المللی فوتبال ایران هست که در جدول رتبه بندی بهترین باشگاه های دنیا اسمش هست و به عنوان بهترین تیم آسیا شناخته شده حالا دیگه فوتبال ایران علاوه بر قرمز و آبی و رنگ زرد را هم به عنوان یک قطب پذیرفته این روزها رقابت داغی با پرسپولیس داره برای قهرمانی و همه منتظرند که ببینند سرانجام کدام تیم قهرمان میشه ٬شنبه آینده تکلیف روشن میشه سپاهان حتی اگه قهرمان نشه باز هم دوست داشتنیه...


نوشته شده در ساعت 10:30 به قلم رضا   

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

نخفته ام  ز خیالی که می پزد  دل من

خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟


نوشته شده در ساعت 23:29 به قلم رضا   

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

سالها قبل زمانی که دانشجو بودم با شعر های چیستا یثربی آشنا شدم.شعر های زیبایی بودند و بر دلم نشستند .در جامعه هنری و ادبی ما ایشان بعنوان کارگردان تاتر و نمایشنامه نویس و مدرس دانشگاه مطرح هستند تا بعنوان یک شاعره .اما من  تقریبا یک سال قبل و البته  با کمک و لطف خودشان توانستم مجموعه شعرایشان را بنام سلام بر ناممکن تهیه کنم  و در وبلاگ قبلی خودم در این مورد مطالبی نوشته بودم  .امروز بطور اتفاقی لینک وبلاگ چیستا یثربی را در یکی از وبلاگها دیدم . خیلی از شما دوستان  چیستا یثربی را  می شناسید اما شاید نمی دانستید که او شعر هم می گوید یکی از شعرهای مجموعه سلام بر ناممکن را می نویسم و تقدیم میکنم به خانم چیستا یثربی و شما دوستان عزیز به امید سر بلندی  همه بانوان  فرهیخته این سرزمین

 

 

لبخند کمرنگ خدا

               بر نگاهم پاشید

   و مثل یک صبح تازه شدم

         تا تو مرا شروع کنی

 

تمام بالشهای کودکیم را

                       تند و تند باریدم

       و جمعه ها تمام شدند

اما دل من دست نخورده ماند

آخر قصه مادربزرگ یادت هست؟

 

سلام !

سلام !

      ای ناگهان پریده از دهان خدا

تورا اتفاقی شنیدم

         و قسمت این است ...

دل سپردن به تو جبری ست

که با آن

تمام جهان را اختیار می کنم .

                                                ( پائیز ۷۴ )

        


نوشته شده در ساعت 13:52 به قلم رضا   

خیال خام پلنگ من

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

 

در میان شاعران معاصر غزل هیچکس به اندازه زنده یاد حسین منزوی مرا تحت تاثیر قرار نداده و عجیب دوست دارم غزلهایش را فردا شانزدهم اردیبهشت چهارمین سالگرد درگذشت حسین منزویست. امسال انتشارات نگاه مجموعه  شعرهای منزوی را به همراه چهل غزل منتشر نشده از این شاعر را  در نمایشگاه  کتاب عرضه کرده ٬ و این بهانه خوبیست تا بعد از دو سال به نمایشگاه کتاب بروم بهمین مناسبت یکی از غزلهای منزوی را که بسیار دوست دارم انتخاب کردم یادش گرامی


 

خیال خام پلنگ من٬بسوی ماه جهیدن بود

وماه را ز بلندایش بروی خاک کشیدن بود

پلنگ من-دل مغرورم-پرید و پنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلندمن-ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من بنام دیدن بود

من و تو آن دو خطیم٬آری-موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز٬ به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده٬ دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری٬مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم٬شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه٬بهانه اش نشیندن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم٬

تمام عمر قفس می بافت٬ولی به فکر پریدن بود

 


نوشته شده در ساعت 19:30 به قلم رضا   

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

مدتهاست هوس یه گوشه دنج دارم با یه ذهن آروم  فارغ از همه مشکلات که بشینم چند تا از آوازهای شجربان را گوش بدم.موسیقی بخشی از روح و قلب منه و مدتیه این بخش از روحم تغذیه نشده ... 


نوشته شده در ساعت 23:46 به قلم رضا   

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

 

مدام زمزمه میکنم این روزها...

از زندگانیم گله دارد جوانیم

                          شرمنده جوانی از این زندگانیم

 


نوشته شده در ساعت 22:11 به قلم رضا   

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

بحث با ناقص خیالان شیوه استاد نیست

علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست

چند روز قبل از شبکه جام جم ماهواره که متعلق به جمهوری اسلامیست .برنامه اجرای موسیقی سنتی می دیدم.اما صحنه به شکلی بود که نمی دانستم بخندم یا گریه کنم؟ سه نوازنده به همراه یک خواننده در حالی که جلوی هر نوازنده یک چوب بزرگ تریبون مانند قرار داشت که خدای ناکرده ما چشممان به حرام نیفتد و بدن عریان آن تار یا تمبک را نبینیم .باورکنید تا ته اعماقم تیر می کشید. البته سالهاست که نشان دادن ساز از تلوزیون در این مملکت بدلیلی که هیچکس از آن اگاه نیست ممنوع است و این قصه تکراری بارها توسط اهالی موسیقی مطرح شده و البته که در حد آب در هاون کوبیدن بوده.واقعا نشان دادن یه ساز مثل تار که من با دیدنش و شنیدنش اگر به آسمان نزدیک نشوم حداقل زمینی تر نخواهم شد چه مشکلی دارد  و چگونه اسلام را به خطر می اندازد؟ حالا با تمام این اوصاف در خبر ها آمده بود که کریس دی برگ بزودی در تهران برنامه اجرا می کند.تجربه ثابت کرده چنین مواردی به واقعیت تبدیل نمی شودکه اگر هم بشود هنری نیست. وقتی کار از ریشه خراب باشد البته برای اینکه همه دنیا بداند ما چه کشور آزادی داریم دعوت از کریس دی برگ هم فکر بدی نیست!!!


نوشته شده در ساعت 9:37 به قلم رضا