صفحه اصلی وبلاگ
تماس با نویسنده
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
سیب تنهایی
نهان
نيلوفر هاي آبي
ساناز
با بهار
آب و كاشي
كتايون
كالك
دندون عاریه
بهانه ها
ایستگاه پنجشنبه
ققنوس
رویای هیچ من
روان پریش
سیاهه
سیاوش
شبلي
غریب غربت تنهاییسعید بیابانکی را از همان سالها که در اصفهان بودم می شناسم.شاعر تواناییست و شاید بتوان گفت پرچمدار شعر جوان نصف جهان است.نوشته ها و شعر های این شاعر را می توانید در وبلاگ سنگچین بخوانید بطور اتفاقی غزلی دیدم از این شاعر خوش طبع که حیفم آمد ٬دوستان دم صبح از این لذت بی نصیب باشند.من معمولا وقتی از شعری خوشم بیاید بد جور گیر میدهم و امروز مدام مطلع این غزل را با خود زمزمه میکردم. میدانم شما هم لذت خواهید برد از خواندن این غزل و البته با اجازه از آقای سعید بیابانکی عزیز که از قضا همشهری من هم هستند.
هر روز با انبوهی از غم های کوچک
گم می شوم در بین آدم های کوچک
سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است
عمری است می بالم به این غم های کوچک
گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند
مثل تمام قطره شبنم های کوچک
با آن که بیهوده است اما می سپارم
زخم بزرگم را به مرهم های کوچک
پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی
در سینه ها مان این محرم های کوچک
غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند
ما را نمی فهمند ادم های کوچک
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
فقط یک دقیقه لعنتی مانده بود تا قهرمانی بچه های زاینده روداما همین اتفاقات است که فوتبال را زیبا و محبوب کرده. ما هنوز در جام حذفی امید قهرمانی داریم و سال آینده امیدوارم هم سپاهان و هم پرسپولیس نماینده شایسته ای برای فوتبال ایران در آسیا باشند.به تیم ملی زیاد امید ندارم با برنامه ریزی که این حضرات دارند و آخر بازی تدارکاتی شان به گینه و بوسنی ختم می شود.اما باشگاه ها می توانند با برنامه ریزی صحیح در آسیا آبرو داری کنند.
نه قرمز نه آبی فقط زرد طلایی
از زمان نوجوانی که در اصفهان زندگی میکردم ٬ شیفته فوتبال شدم و باشگاه سپاهان که یک باشگاه قدیمی و پر طرفدار در دیار نصف جهانه و برای تماشای بازیهای این تیم به ورزشگاه می رفتم .حالا بعد از چندین سال هنوز هم همون حال و هوا را دارم تو شهر خودم نیستم اما تو شرکت و هر جای دیگه کری می خونم و این چند ساله بیشتر مواقع سپاهان سر بلند بوده ٬ البته حوصله ورزشگاه رفتن ندارم ترجیح میدم بشینم توی خونه و از تلوزیون تماشا کنم .سپاهان حالا تنها تیم بین المللی فوتبال ایران هست که در جدول رتبه بندی بهترین باشگاه های دنیا اسمش هست و به عنوان بهترین تیم آسیا شناخته شده حالا دیگه فوتبال ایران علاوه بر قرمز و آبی و رنگ زرد را هم به عنوان یک قطب پذیرفته این روزها رقابت داغی با پرسپولیس داره برای قهرمانی و همه منتظرند که ببینند سرانجام کدام تیم قهرمان میشه ٬شنبه آینده تکلیف روشن میشه سپاهان حتی اگه قهرمان نشه باز هم دوست داشتنیه...
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
سالها قبل زمانی که دانشجو بودم با شعر های چیستا یثربی آشنا شدم.شعر های زیبایی بودند و بر دلم نشستند .در جامعه هنری و ادبی ما ایشان بعنوان کارگردان تاتر و نمایشنامه نویس و مدرس دانشگاه مطرح هستند تا بعنوان یک شاعره .اما من تقریبا یک سال قبل و البته با کمک و لطف خودشان توانستم مجموعه شعرایشان را بنام سلام بر ناممکن تهیه کنم و در وبلاگ قبلی خودم در این مورد مطالبی نوشته بودم .امروز بطور اتفاقی لینک وبلاگ چیستا یثربی را در یکی از وبلاگها دیدم . خیلی از شما دوستان چیستا یثربی را می شناسید اما شاید نمی دانستید که او شعر هم می گوید یکی از شعرهای مجموعه سلام بر ناممکن را می نویسم و تقدیم میکنم به خانم چیستا یثربی و شما دوستان عزیز به امید سر بلندی همه بانوان فرهیخته این سرزمین![]()
لبخند کمرنگ خدا
بر نگاهم پاشید
و مثل یک صبح تازه شدم
تا تو مرا شروع کنی
تمام بالشهای کودکیم را
تند و تند باریدم
و جمعه ها تمام شدند
اما دل من دست نخورده ماند
آخر قصه مادربزرگ یادت هست؟
سلام !
سلام !
ای ناگهان پریده از دهان خدا
تورا اتفاقی شنیدم
و قسمت این است ...
دل سپردن به تو جبری ست
که با آن
تمام جهان را اختیار می کنم .
( پائیز ۷۴ )
در میان شاعران معاصر غزل هیچکس به اندازه زنده یاد حسین منزوی مرا تحت تاثیر قرار نداده و عجیب دوست دارم غزلهایش را فردا شانزدهم اردیبهشت چهارمین سالگرد درگذشت حسین منزویست. امسال انتشارات نگاه مجموعه شعرهای منزوی را به همراه چهل غزل منتشر نشده از این شاعر را در نمایشگاه کتاب عرضه کرده ٬ و این بهانه خوبیست تا بعد از دو سال به نمایشگاه کتاب بروم بهمین مناسبت یکی از غزلهای منزوی را که بسیار دوست دارم انتخاب کردم یادش گرامی![]()
خیال خام پلنگ من٬بسوی ماه جهیدن بود
وماه را ز بلندایش بروی خاک کشیدن بود
پلنگ من-دل مغرورم-پرید و پنجه به خالی زد
که عشق-ماه بلندمن-ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من بنام دیدن بود
من و تو آن دو خطیم٬آری-موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز٬ به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده٬ دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری٬مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم٬شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه٬بهانه اش نشیندن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم٬
تمام عمر قفس می بافت٬ولی به فکر پریدن بود
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
مدتهاست هوس یه گوشه دنج دارم با یه ذهن آروم فارغ از همه مشکلات که بشینم چند تا از آوازهای شجربان را گوش بدم.موسیقی بخشی از روح و قلب منه و مدتیه این بخش از روحم تغذیه نشده ...
مدام زمزمه میکنم این روزها...
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست
چند روز قبل از شبکه جام جم ماهواره که متعلق به جمهوری اسلامیست .برنامه اجرای موسیقی سنتی می دیدم.اما صحنه به شکلی بود که نمی دانستم بخندم یا گریه کنم؟ سه نوازنده به همراه یک خواننده در حالی که جلوی هر نوازنده یک چوب بزرگ تریبون مانند قرار داشت که خدای ناکرده ما چشممان به حرام نیفتد و بدن عریان آن تار یا تمبک را نبینیم .باورکنید تا ته اعماقم تیر می کشید. البته سالهاست که نشان دادن ساز از تلوزیون در این مملکت بدلیلی که هیچکس از آن اگاه نیست ممنوع است و این قصه تکراری بارها توسط اهالی موسیقی مطرح شده و البته که در حد آب در هاون کوبیدن بوده.واقعا نشان دادن یه ساز مثل تار که من با دیدنش و شنیدنش اگر به آسمان نزدیک نشوم حداقل زمینی تر نخواهم شد چه مشکلی دارد و چگونه اسلام را به خطر می اندازد؟ حالا با تمام این اوصاف در خبر ها آمده بود که کریس دی برگ بزودی در تهران برنامه اجرا می کند.تجربه ثابت کرده چنین مواردی به واقعیت تبدیل نمی شودکه اگر هم بشود هنری نیست. وقتی کار از ریشه خراب باشد البته برای اینکه همه دنیا بداند ما چه کشور آزادی داریم دعوت از کریس دی برگ هم فکر بدی نیست!!!
|
|
|
|