حسن جواهری دوست خوب و قدیمی من که قسمت بزرگی از خاطرات جوانی من در دیار زاینده رود با او گذشت در کامنتی متذکر شد که سال مولانا تمام شد و در این ارتباط هیچ سخن نگفتی و این بهانه خوبی بود برای من که از مولانا بگویم و البته سخن گفتن من در مورد این شخصیت بزرگ کاریست دشوار.فقط به این نکته اکتفا کنم که همیشه برای من جای سوال بوده که چرا مولانا با آن درجه از کمال و عرفان باید تا این حد شیفته یک موجود زمینی همچون شمس باشد تا جایی که با آن شورانگیزی در وصف او غزلسرایی کند اما در هر صورت مولانا از ارکان ادبیات و عرفان ایرانی است و حالا دیگر یک شخصیت جهانی به شمار می رود .سراغ دیوانش میروم تا غزلی انتخاب کنم و هدیه کنم به همه دوستان و بویژه دوست عزیزم حسن جواهری...
بگرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
یکی بازی بر آوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد ازین بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه چگر خستی پس آتش اندرو بستی
بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه ترا دا من ولی فرقست
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی زهر بادی نمی گفتی
که از مردی بر آوردن ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم