شبيه قطره باراني كه آهن را نميفهمد دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نميفهمد نگاهي شيشهاي دارم به سنگ مردمكهايت الفباي دلت معناي "نشكن" را نميفهمد هزاران بار ديگر هم بگويي "دوستت دارم" كسي معناي اين حرف مبرهن را نميفهمد من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دلهاشان محبت مانده شمشيري كه گردن را نميفهمد چراغ چشمهايت را برايم پست كن ديگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نميفهمد دلم خون است تا حدي كه وقتي از تو ميگويم فقط يك روح سرشارم كه اين تن را نميفهمد براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم كسي من را نميفهمد كسي من را نميفهمد
گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد
بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد
خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد
ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
یک سرنوشت سه حرفی
یک سرنوشت سه حرفی، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول
آنجا زنی گریه میکرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردیست در پای منقل
سر درد داریم و گیجیم، این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست، بعداً خودش میشود حل
این گرگهای گرسنه عادی ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل
باید فداکار باشیم دارد قطاری میآید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه شومینهی گرم در یک اتاق مجلل
خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرايطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق يک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی ... تو هم چه ذهنيتی داری از گناه !!
سخت است اين که دل بکنم از تو ، از خودم
از اين نفس کشيدن اجباری ، از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق
يک عمر ريخت بر سرم آواری از گناه
دارند پيله های ی دلم درد می کشند
بايد دوباره زاده شوم ... – عاری از گناه
ضعیف و لاغر و زرد وصدای خواب آور
کنار بستر من قرص های خواب آور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب٬تب مالاریای خواب آور
منی که منحنی زانوان زاویه دار
جدا نمیکندم از هوای خواب آور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب آور
زمین رها شده در مدار بی دردی
و روزنامه پر از قصه های خواب آور
هنوز دفتر خمیازه های من باز است
بخواب شعر٬در این ماجرای خواب آور
روحش شاد