تبليغاتX
دم صبح - غزلی از دیار زاینده رود

 سعید بیابانکی را از همان سالها که در اصفهان بودم می شناسم.شاعر تواناییست و شاید بتوان گفت پرچمدار شعر جوان نصف جهان است.نوشته ها و شعر های این شاعر را می توانید در وبلاگ سنگچین بخوانید بطور اتفاقی غزلی دیدم از این شاعر خوش طبع که حیفم آمد ٬دوستان دم صبح از این لذت بی نصیب باشند.من معمولا وقتی از شعری خوشم بیاید بد جور گیر میدهم و امروز مدام مطلع این غزل را با خود زمزمه میکردم. میدانم شما هم لذت خواهید برد از خواندن این غزل و البته با اجازه از  آقای سعید بیابانکی عزیز که از قضا همشهری من هم  هستند.

هر روز با انبوهی از غم های کوچک

گم می شوم در بین آدم های کوچک

 

سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است

عمری است می بالم به این غم های کوچک

 

گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند

مثل تمام قطره شبنم های کوچک

 

با آن که بیهوده است اما می سپارم

زخم بزرگم را به مرهم های کوچک

 

پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی

در سینه ها مان این محرم های کوچک

 

غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند

ما را نمی فهمند ادم های کوچک

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط رضا |