خدا رحمت کنه قیصر امین پور رو شعر زیر اولین شعری بود که از قیصر خوندم شاید سالهای اول دانشگاه بودم و این شعر زیبا منو بشدت تحت تاثیر قرار داد با گذشت چند سال هنوز هم همون حس و حال رو نسبت به این شعر دارم .خوش به حالت قیصر عزیز که رفتی و نماندی ظاهرا در تقدیر ما مردمان فرا رسیدن چنین روز هایی پیش بینی نشده و این روزگار هر چه می گذرد تلخ تر در این میان تنها نام تو و شعرت جاودانیست .
این روزها که می گذرد،هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه الود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خوهش کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
"تنها ورود گردن کج،ممنوع"
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
وقصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضلیقه ی چشم ها
آن روز بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه ی سزبازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دورغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب،عمومی است
دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استخاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به درآیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
قیصر امین پور